تبليغاتX
باشد فردا





""" 

 

 

 

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته اما ، رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر : راه نیمش ننگ نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی غوغا

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من این جا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان "هر جا" آیا همین رنگ است

 

 

مهدی اخوان ثالث   "
نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع: |

عشق عمومی  

 

 

 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را در یافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را در یافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست

 

 

الف - بامداد

نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع: |